چـیـکـآیی از نسل ِ آب هـآ

207

میـخوام خاطره تعریف کنم

2 3 سال پیش اینآ، یه روز صبح پدر ژپتو بیدار شد، هرچی گفتیم کجـا میری؟ گفت دارم میـرم کنکور بدم :)).. ماهم باور نمیکردیم، آخه لایِ کتاب وا نکرده بودُ نمیـدونستیم ثبتِ نام کرده، همینطوری دلش خواسته بود فوق شرکت کنه! قبول شد =).. تازه شاگرد اولم بود =).. ولی ول کرده فعلن.. از اونجـآیی که موقعی که لیسانسشُ گرفته بود واحدآیِ معارف فرق میکرد، باید با کارشناسی ها یکی دو تا پـآس میکرد که خُب اکثرن سن پایینُ دختر پسـر، میـره سرِ کلاس، همه فکر میکنن استادُ بلند میشن، پدر ژپتو هم سوءاستفاده میکنه :))، میره جایِ استاد میشینهُ شروع میکنه صحبت کردن، بعد یه برگه میده بهشون که اسماتونُ بنویسین، درموردِ نمرهُ امتحان باهاشون صحبت میکنه، میگه هرکی هرچقد نمره میـخواد جلویِ اسمش بنویسه، حتی میشینه تعیین میکنه که چند نمره واسه فعالیتِ کلاسیُ چند نمره پایان نمره =).. همه بــآور، هیچکی شک نمیکنه =).. فک کنم ترم اولی بودن! چطوری بوده که هیچکی استادُ نمیشناخته! که به پدر ژپتو میگفتن هممون 20یم دیگه؟ پدر ژپتو هم میگفته آره، خلاصه آخرش بهشون میگه که باشه حالا زیــآدم جو گیر نشین، بشینین تا استادتون بیــآد، ُ میره میشینه بینشون، که باور نمی کننُ میگن چه استادِ باحالی =) هرچقد گفته من استاد نیستم باور نمیکردن =).. تا استاد خودش میـاد :دی

همون یه سالــی که پدر ژپتو رفت یونی، اینقد ملتُ سرکار گذاشتُ از این کارا کرد، ولی دیگه ول کردُ هنو نرفته دنبالِ پایان نامَش که مدرکشُ بگیره..

از کارشناسیُ زمانــی که سنش پایین بود هم خاطراتِ باحالی تعریف میکنه، یکیشُ که ادب اجازه نمیده اینجا بتونم تعریف کنم :))، اون یکی اینجوری بود که یکی از دوستاشون تو خوابگاه، چادر سرش میکنه که نشون بدن مثلن دختره، بعد میـآرن از نگهبانیِ خوابگاه ردش میکنن، میـخواستن واکنشِ نگهبانُ ببینن که اجازه میـده یا نه!! هیچی نمیگه بهشون =)).. بعد میرن ازش شکایت میکننُ نگهبانِ بیچارهُ بیرونش میکنن :))..


206


205